تبليغاتX
نسل سوخته...

نسل سوخته...

نامم را پدرم انتخاب کرد،نام خانوادگي ام را يکي از اجدادم! ديگر بس است! راهم را خودم انتخاب خواهم کرد

۳۳۳
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 1:6  توسط سهیل  | 

آسمان فرصت خوبی است که اگر پر بکشیم

به افقهای دل انگیز خدا پر بکشیم

به نظاره آسمان رفته بودم ؛

گرم تماشا و غرق در این دریای سبز معلقی که بر آن ،

مرغان الماس پر

ستارگان زیبا و خاموش ،

تک تک از غیب سر می زنند و دسته دسته

به بازی افسون کاری شنا می کنند .

آن شب نیز ماه با تلالؤ پر شکوهش

که تنها لبخند نوازشی است

که طبیعت بر چهره ی نفرین شدگان کویر می نوازد ،

از راه رسید و گل های الماس شکفتند

و قندیل زیبای پروین - که هر شب ،

دست ناپیدای الهه ای آن را از گوشه ی آسمان ،

آرام آرام به گوشه ای دیگر می برد - سر زد .

و آن جاده ی روشن و خیال انگیزی که

گویی یک راست به ابدیت می پیوندد !

 

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 15:30  توسط سهیل  | 

خدایا!
مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان. اضطرابهای بزرگ ٫ غم های ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن . لذتها را به بندگان حقیرت ببخش و درد های عظیم را به جانم ریز.

 دراوج امیدواری

یکی از دانشجویان ام به من اعتراض کرد- و چه اعتراض خوبی- که چرا وقتی از اسلام می گویی و می نویسی ، با تعصب شدید، می کوشی که بی طرف باشی ، متعصب نباشی و قلم ات از تعقل و علم و تحقیق خارج نشود ، عصیان نکند و دچار احساسات نشود ، و این همه جا کاملا پیداست که می کوشی همیشه منصف، بی طرف و محقق غیر متعصب بمانی – و می مانی – اما هر جا که به علی می رسی ، آن همه را از یاد می بری و کلمات بر خطی از عشق و تعصب می دوند.

دیدم راست می گوید. و آن وقت می بینیم ، تهمتی که می زنند این است که : فلانی ولایتش درست نیست ! ( راستی که عجیب است و بسیار هم ) مجاهدت همیشگی ای که با خود داشتم ، این بوده است که درباره علی دچار مبالغه نشوم و در همان حدی بمانم که اسلام تعیین کرده است و هر وقت که با آگاهی حرف می زنم ، چنین است ، اما هنگامی که احساس ام طغیان می کند – و همیشه از طغیان روح و احساس ام درهراس بوده و هستم – خود و تعقلم را گم می کنم ،- آن چنان که شاید به مبالغه نیز گرفتار شوم.

در ابتدا که این تهمت ها را می شنیدم ، متاثر می شدم که راستی به چه ام متهم می کنند ! اما بعد بسیار خوشحال و امیدوار شدم ، و شاید این تسلی ای بود که علی خود به من داد . چرا که قبلا با یاس از خویشتن می پرسیدم : کسی چون من ، در این جامعه می تواند کاری بکند ؟ با طرز فکری که دارم با چه کسانی ، با چه گروهی ،قشری و تیپی می توانم کار بکنم ؟ ناجوری چون من ، می تواند جوری گیر بیاورد؟

می پرسیدم و مایوس بود ، اما اینک بسیار امیدوارم . آن چنان که در تمام طول زندگی ام این همه مطمئن و امیدوار نبوده ام ، و علت نه این است که روشنفکران از درس من و از کتابهای من استقبال کرده اند – که این برای من افتخار بزرگی است و بارقه امیدی – بلکه به سبب دشنام هایی است که شنیده ام و می شنوم.

این جا بود که دریافتم ، مسلما دراین کار ، حق با من است و عقایدی که دارم حق است ، چون آدم همیشه باید تزلزلی داشته باشد که اندیشه و عقایدش باطل و سست نباشد ، چرا که ما به وحی متصل نیستیم ، و با عقل ناقص مان باید ازدل این همه آشفتگی ها وپیچیدگی ها وغرض ورزی ها واز عمق این تاریخ تاریک درهم وبرهم ، حقیقت را استخراج کنیم.

دکتر علی شریعتی – تاریخ و شناخت ادیان.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 17:28  توسط سهیل  | 

متنی که امروز تو وبلاگم گذاشتم بخشی از کتاب "پدر مادر ما متهمیم" از دکتر علی شریعتی هستش.امیدوارم خوشتون بیاد.

البته قبلا یه قسمت دیگه از همین کتابو در وبلاگ گذاشته بودم که الآن میتونید از قسمت آرشیو وبلاگ به آنجا هم بروید.

پدرمومن من ... مادر مقدس من ... نماز تو یک ورزش تکراری است بدون هیچ اثر اخلاقی و اصلاح عملی و حتی نتیجه بهداشتی ! که صبح و ظهر و شب انجام می دهی اما نه معانی الفاظ و ارکانش را می دانی و نه فلسفه حقیقی و هدف اساسی اش را می فهمی. تمام نتیجه کار تو و آثار نماز تو این است که پشت تو قوز درآورد و پیشانی صافت پینه بست و فرق من بی نماز با تو نمازگزار فقط این است که من این دو علامت تقوی را ندارم!

تو می گویی: نماز خواندن با خدا سخن گفتن است. تصورش را بکن کسی با مخاطبی مشغول حرف زدن باشد اما خودش نفهمد که دارد چه می گوید؟ فقط تمام کوشش اش این باشد که با دقت و وسواس مضجکی الفاظ و حروف را از مخارج اصلی اش صادر کند. اگر هنگام حرف زدن "ص" را "س" تلفظ کند حرف زدنش غلط می شود اما اگر اصلا نفهمد چه حرفهایی می زند و به مخاطبش چه می گوید غلط نمی شود!

اگر کسی روزی پنج بار و هر بار چند بار با مقدمات و تشریفات دقیق و حساس پیش شما بیاید و با حالتی ملتمسانه و عاجزانه و اصرار و زاری چیزی را از شما بخواهد و ببینید که با وسواس عجیبی و خواهش همیشگی خود را تلفظ می کند اما خودش نمی فهمد که چه درخواستی از شما دارد چه حالتی به شما دست می دهد؟ شما به او چه می دهید؟ و وقتی متوجه شدید که این کار برایش یک عادت شده و یا بعنوان وظیفه یا ترس از شما هم انجام می دهد دیگر چه می کنید؟ گوشتان را پنبه نمی کنید؟

اگر خدا از آدم خیلی بی شعور و بلکه آدمی که مایه مخصوص ضد شعور دارد بدش بیاید همان رکعت اول اولین نمازش با یک لگد پشت به قبله از درگاه خود بیرونش می اندازد و پرتش می کند توی بدترین جاهای جهان سوم تا در چنگ استعمار همچون چهارپایان زبان بسته ی نجیب بار بکشد و خار هم نخورد و شکر خدا کند و در آرزوی بهشت آخرت در دوزخ دنیا زندگی کند و در لهیب آتش و ذلت و جهل و فقر خود ابولهب باشد و زنش حماله الحطب!!!

و اگر خدا ترحم کند رهایش می کند تا همچون خر خراس تمام عمر بر عادت خویش در دوار سرسام آور بلاهت دور زند و دور زند و دور زند...... و در غروب یک عمر حرکت و طی طریق در این" مذهب دوری" به همان نقطه ای رسد که صبح آغاز کرده بود. با چشم بسته تا نبیند که چه می کند و با پوز بسته تا نخورد از آنچه می سازد! و این است بنده مومن آنچه عفت و تقوی می گویند.

کجایی پدر مومن من... مادر مقدس من... وای بر شما نمازگزارانی که سخت غافلید و از نماز نیز. در خیالتان  خدای آسمان را نماز می برید و در عمل بت های قرن را. خداوندان زمین را... 

بت هایی را که دیگر مجسمه های ساده و گنگ و عاجز عصر ابراهیم و سرزمین محمد نیستند...

« دکتر علی شریعتی »

( پدر ، مادر ، ما متهمیم ) 

اینم لینک قسمت دیگر همین کتاب:

http://rooze-abi.blogfa.com/post-7.aspx

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 16:27  توسط سهیل  | 

چقدر خوب بود اگه می شد نسبت به همه چیز بی تفاوت بود.مثلا اگر یه اتفاق بد می افتاد آدم فقط به مسائل خوبی که بعدا قرار اتفاق بیوفته فکر میکرد.اصلا برایش مهم نبود که چه چیزی رخ داده وچه بیامدهایی خواهد داشت.هیچ چیزو هیچ کس دیگر مهم نبود.فقط خودت بودیو یه سرنوشت خوب یا بدی که برایت نوشته شده بود.. فقط بایستیو ببینی چه خواهد شد.مثلا چه دلیلی داشت که اطرافیانتو دوست داشته باشی و برات مهم باشن آنها زندگی خودشونو دارنو ما هم برایت خود زنگی میکنیم ونادیده گرفتن آنها یه امر طبیعی باشه.

الان که دارم اینو مینویسم یاد کتاب "بیگانه" افتادم که چند وقت پیش خودنم.این کتابو آلبر کامو نوشته احتمالا اکثرا خوانده باشید چون کتاب بسیار معروفیه .زمان خودش جایزه نوبل گرفته.داستان یه مردیه که به جرم قتل در زندان افتاده و برایش حکم اعدام بریدن.ولی اون فقط تو زندان به این فکر میکنه چقدر راحت در زندان میشه خاطرات گذشتشو مرور کرد ویا به این فکر میکنه که تو روز اعدامش چقدر آدم به تماشایش میایند وچقدر به خاطر این موضوع مهم شده.و اصلا به زندانی بودن یا اعدامی بودن براش هم نیست حتی در دادگاه هم از خودش دفاع نمیکنه.

ولی به این صورت بودن هم خیلی سخته مثلا چطور میتوان بیوفایی دوستی را که به یکباره فراموشت میکنه از یاد برد و نسبت بهش بی تفاوت بود!؟ یا اتفاق بدیرو که نباید برات اتفاق میوفتادو که افتاده نادیده گرفت.یا دوست داشتن اطرافیان برات یه مساله بی خود باشه.

اصلا این چنین نمیشه زندگی کرد چون زندگی کاملا پوچ میشود...!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 23:8  توسط سهیل  | 

 

رنج تلخ است ولي وقتي آن را به تنهايي مي کشيم

 تا دوست را به ياري نخوانيم،

براي او کاري مي کنيم و اين خود دل را شکيبا مي کند

طعم توفيق را مي چشاند

و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن

و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن

و چه بدبختي آزاردهنده اي ست "تنها" خوشبخت بودن

در بهشت"تنها"بودن سخت تر از کوير است

در بهار هر نسيمي که خود را بر چهره ات مي زند

 ياد "تنهایی"" را در سرت زنده ميكند

"تنها" خوشبخت بودن خوشبختي اي رنج آور و نيمه تمام است

"تنها" بودن ، بودني به نيمه است

و من براي نخستين بار در هستي ام رنج "تنها" را احساس کردم

                                                                             شریعتی(کویر)

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 17:4  توسط سهیل  | 

2تا پست قبلیم در مورد آزادی بود به همین خاطر میخوام این سومین پستمم در مورد آزادی بنویسم.

آزادی که واقعا حق تمام مردم است حقی که خیلی ها در طول تاریخ به آن دست پیدا نکردن

چون همیشه حکمرانانی  بودن که این آزادی را از اونا سلب کردن چه انسانهای بودند که برای

 رسیدن به این آزادی زندانها کشیدن. به قول سارتر(فیلسوف فرانسوی) که میگه :انسان

محکوم به آزادی است.محکوم چون خود را خلق نکرده و در عین حال آزاد است. به توجه به

این سخن میشه گفت که حتی خیلی از مردم همین محکومیت الهی رو نکشیدن آنهم فقط به

خاطر منافع آن حکمرانان مستکبر.ولی ما آزادیم وآزادی ما باعث میشود سراسر زندگی

محکوم به انتخاب کردن باشیم.هیچ نوع ارزشو قوانین دائمی برای اطاعت وجود ندارد.پس

دیگر اینهمه اطاعت بس است.الآن هم که تو جامعه خودمون نه آزادی جسمی وجود دارد ونه

 آزادی فکری.همیشه هم دم از آزادی میزنن.آخه کدام آزادی؟

ولی ما نا امید نخواهیم شد وهمیشه به دنبالت هستیم ای آزادی...

 

وقتی که دل تنگه فایدش چیه آزادی                      زندگی زندونه وقتی نباشه شادی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 21:1  توسط سهیل  | 

ای آزادی،تو را دوست دارم، به تو نیازمندم، به تو عشق می ورزم، بی تو زندگی دشوار است، بی تو من هم نیستم؛ هستم، اما من نیستم؛ یک موجودی خواهم بود توخالی، پوک، سرگردان، بی امید، سرد، تلخ، بیزار، بدبین، کینه دار، عقده دار، بیتاب، بی روح، بی دل، بی روشنی، بی شیرینی، بی انتظار، بیهوده، منی بی تو یعنی هیچ...
ای آزادی، من از ستم بیزارم، از بند بیزارم، از زنجیر بیزارم، از زندان بیزارم، از حکومت بیزارم، از باید بیزارم، از هر چه و هر که تو را در بند می کشد بیزارم.
ای آزادی، چه زندان ها برایت کشیده ام!
و چه زندان ها خواهم کشید و چه شکنجه ها تحمل کرده ام و چه شکنجه ها تحمل خواهم کرد.
اما خود را به استبداد نخواهم فروخت، من پرورده ی آزادی ام، استادم علی است، مرد بی بیم و بی ضعف و پر صبر، و پیشوایم مصدق، مرد آزاد، مرد، که هفتاد سال برای آزادی نالید.
من هرچه کنند، جز در هوای تو دم نخواهم زد. اما، من به دانستن از تو نیازمندم، دریغ مکن، بگو هر لحظه کجایی چه می کنی؟ تا بدانم آن لحظه کجا باشم، چه کنم؟
دکتر علی شریعتی
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 18:49  توسط سهیل  | 

واقعا جای تاسف داره که مردم ایرانو با اون دادگاه دروغین خودشون نفهم میپندارن.........

نظرتون در مورد این عکس چیه؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 1:7  توسط سهیل  | 

ای شاه بیخیال مست با توام///// آیا بامن مسکین هواست است

روزگاری دامنت میگرد///// آه این فقیران تهی دست

تاکنون آیا کنار کودکانت آشفته خوفدستی///// نه توبی بی غم و مستی

تاکنون حتی برای تکه نانی پیش فرزندان خود شرمنده بودستی///// نه تو بی غم و مستی

کجا پای تو تا به زانو به گل بوده است///// کجا چشمانت از بار گناهانت خجل بوده است

                             شبانگه ناله دهقان پیری را که میگرید شنیدستی!!!

......................................................................................................................................

بیا بنشین وبا مردم مدارا کن /////گره از کاره این افتادگان باز کن

بیا اندیشه اندوه فردا کن///// بترس از شعله های زیر خاکستر

هزاران تاج سلطانی دو صد تخت سلیمانی///// فلک بستاند از دستت به آسانی

که این تخت بلند جم///// نه برشاهشان سامانی وفا کردو نه بر پرویز ساسانی

که این رسم فلک باشد///// نه شاهنشاه بشناسد نه روحانی

                       مبادا که آندم چنگیزی به پا خیزد///// کشاند آشیانت را به ویرانی

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 13:31  توسط سهیل  | 

انجمن‌هاي وب‌زيست - لينك باكس تمام اتوماتيك وب‌زيست - فروشگاه - سیستم چت و گفتگو